⁂ کوچه باغ تنهایی ⁂

  • ۱
  • ۰

به تیرگی نیمه شب

 

من خود به چشم خویشتن تنها شدنم را دیدم.خیلی غمگینم.بی تکیه گاه،بی همراه و بی پناه.

دیواری بین خودم و دنیای اطرافم کشیده ام.

زندگی ام رنگی به تیرگی نیمه شب دارد.تاریک و سرد.

احساس عجیبی دارم.امشب، تاریک تر از همیشه است و آسمان هم گویی بی قرار است.

آسمان هم مانند من بغضی در گلو دارد که با تلنگری می شکند.

گاهی خسته می شوم،زده می شوم و احساس می کنم به پایان راه رسیده ام ولی ،نمی دانم این که چیزی است که مرا هنوز به زانو در نیاورده است.

یادم می آید روزی که صدای خرد شدن  غرورم را شنیدم؛و با اشک تکه های قلب شکسته ام را از روی زمین جمع کردم.همان روز کوچ کردم.همان روز بود که فهمیدم حضورم خیلی ها را اذیت می کند.فهمیدم که جایشان را تنگ کرده ام !!!فهمیدم که گاهی وقتها باید رفت.

رفتن!!شاید تنها با این کار به یادم بیافتند.اگر جایی در بینشان نداشته ام،حد اقل جایی در لا به لای خاطره هاشان داشته باشم.

گاهی وقتها فکر می کنم مگر چه کار بدی کرده ام که مرا به تحمل زندانی به نام دنیا محکوم کرده اند؟مگر یک آدم تنها،که او را خوار و دیوانه پنداشتند و از جمع فراری اش دادند چقدر می تواند مقاومت کند؟

تنهایی را به همه چیز ترجیح می دهم.

ترجیح می دهم تنها باشم تا دورم پر از آدم های سرد و بی عاطفه باشد.

 

 

 

نویسنده:محمد امین خبرخوش

  • ۹۵/۰۱/۱۱
  • محمد امین خبرخوش

نظرات (۱)

عالیه!!
:)
پاسخ:
لطف دارین

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی